تحلیلی برفیلم «سولاریس» /احساس گناه!

محمدرضا نعمتی

احســاس گـــناه!

تحلیلی بر فیلم «سولاریس» ساخته آندری تارکوفسکی

سولاریس اثری ماندگار از کارگردان روسی و عارف سینما است. فیلم به سال 1972 بر اساس اقتباسی از رمان علمی تخیلی استانیلاو لم ساخته شد؛ در اوج جنگ سرد بین دول شرقی و غربی جهان. از یک سود اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی و در سوی دیگر میدان ایالات متحده ی آمریکا قرار داشتند. این دو ابرقدرت جهان را مانند ملکی شخصی به دو قسمت تقسیم کرده که از نمای نقطه نظر هر یک نیمی از جهان خودی و قطب دیگر غیرخودی ها قرار دارند. در این گیر و دار، شوروی موفق شد در حدود پنجاه و شش سال قبل "اسپوتنیک" اولین قمرمصنوعی خود را به فضا پرتاب و در مدار زمین قرار دهد.

اما ساخته شدن فیلم ادیسه ی فضایی 2001 در سال 1967 توسط استنلی کوبریک این شائبه را در بین اهالی سینما و بسیاری دیگر پدید آورد که سولاریس جوابیه ای است از طرف روسیه – که نمی خواست در سینمای علمی و خیالی نیز از دشمن خود عقب بماند.

به نظر نمی رسد لااقل تارکوفسکی با آن پیشینه ی بی علاقگی و حتی ناراضی از نظام کمونیستی کشورش وارد چنین بده بستان هایی شده باشد. وی هنرمندی دیندار بود که بعید است به خاطر اشتیاق دولتش برای دادن پاسخ به اودیسه ی کوبریک به فکر ساختن چنین فیلمی افتاده باشد. برخی سولاریس را شرح یک تجربه ی عاشقانه در مقیاسی عرفانی نامیده اند و برخی نیز که با عرفان میانه ای نداشتند  فیلم را تجربه ای هولوگرافیک خوانده اند که از ضمیرناآگاه انسان آنگاه که بر اثر رویدادی با توده آگاهی مماس گردد، خبر می دهد.  

در یک سطح، می توان گفت سفینه ی سولاریس عملاً نمایانگر تعلیق موقتی علم است تا دیدگاه های جدیدتر و جهش های آگاهی نو تری برای اعتلای ادراک بشر از راز هستی و کیهان مترتب گردد. در سکانسی که برتن ناامیدانه سعی می کند قهرمان را از تصمیمش مبنی بر ساطع کردن اشعه به اقیانوس منصرف کند، می گوید

  • تو می خواهی چیزی که قادر به درکش نیستی را ویران کنی!؟ اما من به هر قیمتی طرفدار پر و پا قرص دانش بشری نیستم

این دیالوگ می تواند به عنوان پیام صریح فیلم مستفاد شود. بشر برای رسیدن به مراتب بالاتر علمی بهای فراوانی را به هستی پرداخت می کند و در نهایت طبق قانون بازتاب خودش نیز از پادافره این آزمون و خطا، و تعجیلش بهره مند می شود. برتن را می توان پیامبر، دانای فرزانه یا همان کهن الگو استادی دانست که سیر آفاق کرده و حکمتی را برای نوع بشر به ارمغان آورده اما شاید حکمت الهی است که تک تک ابنا بشر می بایست به رسالت برسند و آنگاه بتوانند خود را در مقابل خطر عقل واکسینه کنند.

اما در لایه ی دیگر، سولاریس فیلمی است درباره ی احساس گناه. سولاریس به مثابه ناخوداگاه سیاره ای است که توانی جادویی برای برآوردن عمیق ترین ضایعات روحی، رویاها، ترس ها و امیال آدمی را دارد؛ درونی ترین درونیات هر فرد. ژیژک بیان می کند ما در ناخودآگاه خویش در ساحت واقعی میل، همه قاتلیم. فردی که در واقعیت هر روزه قرار گرفته، می تواند با خیال آسوده به خود بگوید همه اش خواب بود! و بدین ترتیب از رویارویی با واقعیت اساسی شانه خالی کند اما به گاه بیداری، فرد هیچ نیست مگر آگاهی از خواب خویش. همین که این مهم را به حساب بیاوریم که دقیقاً و فقط به وقت خواب است که با وجه واقعی میل خود رویارو می شویم نقطه اتکایمان یکباره زیر و رو می شود: واقعیت هر روزه معمولمان، آن واقعیت اجتماعی که در درونش نقش آدم های خوش قلب و محبوب عادی را بازی می کنیم، توهمی از کار در می آید که بر نوعی سرکوب و واپس زدن تکیه دارد؛ بر چشم پوشیدن از وجه واقعی میل خویش. واقعیت اجتماعی چیزی به جز تار عنکبوتی قراردادی و شکننده نیست که هر لحظه ممکن است بر اثر ضربه ای از هم بگسلد. پس واقعیت هر روزه ی ما تعادلی شکننده است که هر لحظه در آستانه ی فرو ریختن قرار می گیرد. کافی است تروماهای ما به گونه ای کاملاً پیشامدی و پیش بینی نشده غلیان کند. فضایی که با نظر به گذشته ی افسانه گون از کار در می آید، فضایی فی ما بین دو بیدار شدن. اولین واکنش کریس به هنگام بیداری و مشاهده ی واقعی شدن وهم خود از هاری – آنجا که واقعیت اجتماعی وی به عنوان یک روانشناس بر اثر این شوک از هم گسسته – وسوسه ی دست بردن به اسلحه برای قتل هاری است اما در ادامه برای از میان برداشتن هاری روش ملایم تری را در پیش می گیرد و متوسل به موشک شده و او را به فضای اقیانوس می فرستد. چنان که اولین گزینه ی دو همسفینه ی دیگر کریس در مواجهه با اوهام خود و خلاصی از آنها نیز چیزی به جز قتل نبوده؛ جایی که اسناوت می گوید :

  • اینجا همه جور دارو و سم و... پیدا می شه، نگو طناب و چکش رو امتحان نکردی!

وقتی کلوین از خواب برمی خیزد و همسر مرده اش را که سالها پیش خودکشی کرده را باز می یابد. او نه میل واقعی خویش که احساس گناه خود را برآورده شده می یابد. زمانی که قهرمان فیلم با بدل موهوم همسر مرده اش، آنچنان که بوده است مواجه می شود، گرچه عمیقا و روحاً با او احساس همذات پنداری می کند اما مشکل اصلی او این است که چگونه از دست این موجود موهوم خلاص شود. هاری نسبت به عدم ثبات خویش آگاه است:

  • من حتی خودم هم نمی دونم کی هستم. به محض اینکه چشمامو می بندم فراموش می کنم صورتم چه شکلیه

او فقط چیزهایی را درباره خودش می داند که کلوین از همسرش می داند. خلاصی از دست یک انسان راحت است. می توان او را ترک کرد، کشت یا از یاد برد اما خلاصی از یک روح با حضوری خیالی دشوار است. مثل یک حضور سایه وار به شما می چسبد. آنچه از برخورد و کشمکش بین کلوین و هاری دریافت می کنیم نرینگی در شکل اسطوره ای است. این ایده که زن به خودی خود وجود خارجی ندارد؛ یک زن صرفا تجسم رویاهای یک مرد است یا حتی تجسم گناه یک مرد. اینکه زن وجود دارد چون مرد می خواهد که ناخالص باشد. اگر مرد امیالش را پاک کند از شر مواد ناپاک و خیالات خلاص شود، زنان دیگر وجود نخواهند داشت. به همین دلیل در انتهای فیلم به نوعی از تبادل افکار مقدس دست می یابیم؛ آشتی کلوین، نه با همسرش بلکه با پدرش.

منابع

  • سینما به روایت اسلاوی ژیژک
  • راز کیهان یا سولاریس نوشته ایرج کریمی ماهنامه ی فیلم شماره 369
  • کژ نگریستن- اسلاوی ژیژک

 

تاریخ نشر مطلب:
دوشنبه، -۱۰۹ فروردین -۶۲۱






نظرات کاربران




    میثم ۱۰:۳۰ - ۹۷/۰۶/۳۱

    لذت بردم از قلمتون

    حمید ۱۸:۳۹ - ۹۷/۰۵/۱۶

    اخلاق تنها راه هدایت بشر بسوی ارامش است


معرفي فيلم هاي روي پرده